|
عشق عزرائیل اینجا همه چی درهمه...
|
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما ××××××××××××××××××××××××××××× هیچوقت یاد مرگ را فراموش نکن و... هیچوقت عزرائیل را با مرگ یاد نکن!!! جمعه بیست و نهم بهمن 1389 | 0:0 | سمانه |
سلام به هم دوستانم...
حرف خاصی نبود فقط خواستم بهترین روز زندگیم رو با شما قسمت کنم توی تاریخ ۲۲/۲/۹۱ من برای چند ساعت زندگی کردم....همین همه آرزوهام برآورده شد و ......... نمیدونم چی بگم همتونو دوس دارم شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 10:20 | سمانه |
نـﮧ نمـﮯدآنـﮯ ! یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 13:34 | سمانه |
من تنها مسافری هستم که هرگز نگاه عاشق هیچ کسی بدرقه راهم نبود. وقت رفتن فرا رسیده است. هوا دلگیر است. با بی قراری ها به هر سو می نگرم. به دنبال یک نگاه بغض آلود و حلقه اشکی میگردم. ولی هرگز نیافتم. با تمام دلتنگی میروم. دستان من که به قصد خداحافظی تکان میخورد، از حرکت می ایستد. و این لحظات چقدر تلخ و سنگین است. یک نگاه تازه مهربان مرا مینگرد. و من هراسان از یک نگاه و یک عشق به راه خود ادامه میدهم تا مبادا کس دیگری قصد گرفتن جای تو را در دل من داشته باشد. پس میروم. ای عشق دست نیافتنی من نمیدانم تاوان کدامین گناهم را پس میدهم، که ذره ذره وجودم را سوزاند. تو را ای عزیز دل به خدا میسپارمت و تا همیشه دوستت دارم. نوشته علی.....http://www.yousof110.blogfa.com پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 19:50 | سمانه |
شده ام پسرکی که برای ماهی ها
زبان درازی میکند...
فرشته های قرمز کوچک مهربان،
بی اعتنا
چرخ میزنند و میگریزند!
و او دستهایش را در آب فرو میبرد
میدانم کودک شده ام
آن قدر که دست
در لطافت نگاهت فرو برده ام
اما...حیف
حیف که
تصویر ماه از زیر انگشتانم
میلغزد!!! چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 | 13:26 | سمانه |
دلــم حـضـور مــردانــه می خــواهــد ...نـــه اینـکـه مــرد بــاشـد ، نه ...مــــردانــه بـاشـد، حــرفـش... قــولــش... فــکــرش... نـگـاهـش... قـلـبـش... و ...آنــقــدر مــردانــه کـه بـتـوان تا بـیـنهـایــت دنـیــا بـه او اعـتــمــاد کــرد
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 | 15:44 | سمانه |
آرزو دارم نوروزی که پیش رو داری آغاز روزهایی باشد که آرزو داری!!! دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 | 23:57 | سمانه |
سبب منم که می شکنم
جمعه بیست و یکم بهمن 1390 | 11:31 | سمانه |
![]() عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است... اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود...
بیشتر تشنه تر...
دکتر علی شریعتی
![]() جمعه هفتم بهمن 1390 | 11:35 | سمانه |
![]() عجيب است که بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداري ! بعد از چند روز به دوستي ! بعد از چند ماه به همکاری !
بعد از چند سال به همسايه اي! . . اما بعد از يک عمر به خدا اعتماد نمي کنيم!!!
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 | 9:6 | سمانه |
![]() یکشنبه یازدهم دی 1390 | 11:48 | سمانه |
سلام رفقا..............
اگه فقط و فقط بتونید یه جمله به من بگید و....تموم!!!!!!!! چی میگید؟؟؟؟؟ بی تعارف!!
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 | 19:24 | سمانه |
شنبه پنجم آذر 1390 | 21:48 | سمانه |
آغاز و پایان برایم مفهومی نداشت ولی آمدن تو بود که زندگی را معنا داد باتو ماندم تا دوستت نداشته باشم چه شد که قوانین را شکستم؟؟! تو مگر عاشق نبودی؟ مگر......... من کجای زندگی ات بودم که وقتی گفتی دوستت دارم تمام نگاهم محو شعورت شد میشود خواهشی کنم؟ دوست من،دوستم نداشته باش تا راحت بمیرم نفس کشیدن به هوای تو برایم سخت است هوای بودنت شرم عشق است در دلم نگذار خود را ملامت کنم
شنبه پنجم آذر 1390 | 21:45 | سمانه |
|